ترحم

مارس 12, 2010

جسمش یخ بسته اما چشمانی که در داشتن احساس تردید دارد هنوز

حرارت دارد…..

آیا به راستی ترس از ترحم او را به چنین رو واداشته؟؟؟

ترحمی که سالهاست از آن می هراسد و آن را بلوغ بغض سالهای

تنهاییش می پندارد……

سرمای وجودش جرات خیره شدن به او را از نگاه های بی رمق

دیگران زدوده است و به کس اجازه ی آغازش را نمی دهد.. آغازی

که مدت ها تردیدی شوم جای آن را فرا گرفته است…

تردیدی که لحظات تلخ را برای او معنا کرد…

تردیدی که او را به جهنم دقایق طلسم شده اش می کشاند…

تردیدی که عبودیت را از آن زایل گرداند…

واو هماره خاموش بر کویری نشسته و لب به شکوه نمی گشاید….

او همچنان گریزان است…گریزان از چشمان منتظر آدمک هایی که برای

تماشای خرد شدن بغضش ثانیه شماری می کنند…….

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.