ای کاش یک نفر اینجا بود…
ای کاش یک نفر اینجا بود میان فاصله های تکرار…فاصله های وحشت…فاصله های مدام…
ای کاش یک نفر اینجا بود میان واژه های خط خطی دفتر اندوه من که در یک آن به ذهن متراکم من پیچیدند و پیچیدند و پیچیدند…
ای کاش یک نفر اینجا بود تا عمری از سکوت مصیبت زده ی مرا به یغما برد و در بیابان فریه ی روزگار به فریاد کشد…
ای کاش یک نفر اینجا بود تا واژه های حک شده قنوط را از پیشانی گره خورده ی من بزداید…
ای کاش یک نفر اینجا بود تا پاهای فژاکم برکه احساسش را لمس کند…
ای کاش یک نفر اینجا بود تا صندوقچه تنهایی ام را به خورشید حسود آسمان تیره هدیه دهد…
ای کاش یک نفر اینجا بود تا جاده سالها دلتنگی مرا مسدود کند…
ای کاش این کاش ها ای کاش نبود………..
…………….
پ.ن1:خالی شدم ….خالی شدم…خالی شدم…هیچکس نفهمید…نمی فهمد…نخواهد فهمید…
پ.ن2:عاقبت دخترک آرزو نقاب را برداشت و آیینه امید را شکست …موهایم به خود پیچیدند…
پ.ن3:درون شانه هایم تهی شد ….حقیقت آن را شکست…
پ.ن4: هیچ وقت ای کاش نمی کنم……همه چیز تمام شد….غیاب را باجبر عدم کردم…

آخر با گلوی بریده قورتش دادم…….فکرش را می کردی؟؟؟؟؟؟

.

.

.

مواظب خواهم بود که روزی دوست پیدا نکند غیاب این خسته را…

—————————————————————————————————————————

به توصیه دوست عزیزم فرید, حتمن این مطلب را بخوانید…

(آگوست 21)

موضوعی که الان می خوام درباره اش بنویسم مربوط به 4 مرداد می شه. 4 مرداد البته به قول دوستان برای من یه روز خاص بود.

این چند روزه این قدرسرم را دوستان عزیزم گرم کرده بودن که فرصت نوشتن این موضوع را نداشتم…

چند قدم دیگه بیشتر نمانده بود..آرام آرام با قدم هام شماره های معکوس را می شمردم.. بلاخره جلوی  کافه کتاب محبوبم رسیدم…

یه در چوبی  با شیشه های دو سانتی رنگی اطرافش که خیلی دوستش دارم…

به هیچ چیزدیگه به جز دستگیره در نگاه نمی کردم.. آرام دستگیره در را به سمت پایین خم می کنم ,یه حس خاصی داشتم

(مثل همیشه همون گیر همیشگی را داره…) ..به صدای جیر جیرش توجه نمی کنم و با خونسردی کامل وارد می شم…هنوز نیامده…

بدون هیچ تاملی رفتم سر همون جای همیشگی ام نشستم…درست ضلع شمال شرقی..اونجا احساس راحتری دارم و از آدم های دیگه دورتر هستم….

تق تق…ضربه هایی پشت سرهم ..گاه یکنواخت ومزون…گاه با مکث های چندثانیه ای..و باز دوباره بازگشت همون ضربه های پشت سرهم…

بعد از چند ثانیه ضعف خاصی را روی ناخن هام حس می کنم که ناشی از همین ضربه های روی گلاس هست …

توی این حین که سرم پایین بود جیرجیر صندلی کناری ام باعث شد که نگاهم روی ساعت روی دیوار بیفته…..

عقربه بزرگ هنوز از عقربه کوچیک جلوتربود….نمی دونم چرا ولی یاد این جمله از شاملو افتادم :

هراس من باری همه از مردن در سرزمینیست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد…

همچنان که سرم روی میز گذاشته بودم و به صدای خواننده محبوبم فرهاد گوشم می دم غرق در ثانیه ها و پریشان توی افکارم

که یهو صدای در را شنیدم..در یک آن فکر کردم که خودشه ولی وقتی به شیشه در نگاه کردم اون نبود…

همین که دوباره سرم به سمت پایین بود و با بی حوصلگی به گوشیم نگاه می کردم احساس کردم یه نفر جلوم ایستاده …

آره خودش بود….درحالی که هنوزردیف سفید دندان هاش از پشت لب های ظریفش نما یان شد دستش رو به طرفم دراز کرد

و همون جمله را بهم گفت…راستی

یه لحظه…انگار دارم خودمم باورمم می شه….در واقع هرچی که تا اینجا تعریف کردم یه سری تصورات بود که جلوی آینه

مثل همیشه درگیر موهام و سردرگم بین موس مو و تافت و چسب مو بودم توی ذهنم ساخته بود …

(می خواستم امتحان کنم که تصورات آدم چقدر می تونه به حقیقت نزدیک باشه و یا نباشه…) به هر حال..

به ساعت نگاه کردم..ده دقیقه از زمان قرارم گذشته بود و من باز مثل همیشه دیر کرده بودم(همیشه که نه بعضی وقت ها)

و دوستم توی همون کافه کتاب منتظرم بود…البته ناگفته نماند که اگر من زودتر می رسیدم هر چی که گفته بودم درست از آب در می آمد..

دلیل دیگه اش هم این بود که یکی از دوستانم……(و خداوند توجیه را آفرید)…بگذریم

برای اینکه حالا اصل ماجرا را بشنوید باید یه فلش بک به عقب بزنم ..یعنی درست از همون جایی که چند قدم دیگه بیشتر نمونده بود تا برسم…

ولی برعکس تصورم قدم هام از شماره های معکوس هزار برابر تندتر بود …

وقتی به جلوی در رسیدم از شدت عجله تمام موهام آشفته شده بود… یه حس خاص داشتم اما نه از نوع تصورم..حس خجالت..

(بمیرم برای این وجدان)

آرام دستگیره را به سمت پایین خم کردم باهمون گیر همیشگی….

اه…جای همیشگی رو کس دیگه نشسته بود میز پایین تر نشسته بود پشتش به من بودبا همون حالت آرامشش…

ولی با صدای وارد شدن من برگشت و همون طور که توی تصورم بود باز مثل همیشه در حالی که حس لبخندش با نگاه آرامش بخشش با هم اجین شده بود..دستش رو به طرفم دراز کرد وهمون جمله را بهم گفت…

خلاصه بعد از نششتن و کلی صحبت همراه با تعریف و تمجید های دوست درباره من و خواهش و مرسی کردن های من یه بسته جلوم گذاشت با یه ربان سبز…

از پشت بسته عکس شاملو رو می بینم….

توی اون لحظه گونه هام درست مثل هایدی شده بوداز شدت اشتیاق!

سریع مثل دختربچه های شیطون (البته همیشه دیگران بهم می گن)بسته رو باز کردم…حدسم درست بود …..

همون چیزایی که همیشه عاشقشون بودم وهستم …سه تا کتاب بود…یکی از پاعولو کوعیلو,احمدشاملو و یکی دیگه که نویسنده هاش خیلی زیاد هست…

خیلی برام ارزشمند بود ..درست از همون موضوعی هایی که همیشه برام مهم بوده و هست…

ثانیه ها گذشت و گذشت…همین طور که با نی ته گلاس رو کنکاش می کردم یهو یاد یه دوست دیگه افتادم که قرار بود یه خبر بهش بگم…

ساعت هفت ودو دقیقه بود…قرار بودسر ساعت 7 بگم…سریع با گوشیم بهش زنگ زدم…

آقا بماند که برای اینکه خبر را حدس بزنه چقدر توی راهنمایی هام گمراهش کرده بودم..بلاخره خبر را گفتم وهمون جمله را بهم گفت…

بازم ثانیه ها و ثانیه ها می گذشت و همچنان پای صحبت های دوست بودم و خنده هایی که فقط مخصوصه منه همچنان ادامه داشت…

که تصمیم گرفتم میزبان شام بشم..

مدت کوتاهی بود که از اونجا خارج شده بودم …همین طور که داشتیم می رفتیم از جلوی سردر کتاب فروشی محبوبم,طلوع گذشتیم..

طلوعی که مدتی ست که من ودوست به آن دچاریم….طلوعی که تجسم هر آینه ای ست … و هماره صاحب طلوع که در وصف این بزرگ مرد عاجزم…

وارد آنجا شدیم…مثل همیشه فریم قطور عینکش نگاهم را به خودش جلب می کنه….با همون تبسم همیشگی اش به هر دومون خیره شد…

تا حالا ما را با هم ندیده بود….

میدونید وصف اونجا یه کم برام سخته و نمی تونم کامل شرحش بدم….بعضی صحنه ها و مکان هاست که با هیچ قلمی ثبت نمی شه..

فقط این را می تونم بگم ,از صدسال تنهایی گابریل گارسیا مارکز و خاطرت یک مخ از پاعولو کوعیلو گرفته تا در نهایت حافظ صحبت می کردیم…

در این بین  از استاد شفیعی کدکنی هم یاد شد….که دوباره به ایران بازگشته و دانشگاه پرینستون امریکا را …….

یکی از نوشته هایش که روی دیوار بود و نظرمان را جلب کرد:

طفلی به نام شادی دیریست گم شده….

با چشم های روشن براق….

با گیسوی بلند به بالای آرزو…

هر کس از او نشانی دارد ما را کند خبر….

این هم نشانی ما؛

یک سو خلیج فارس…سوی دیگر خزر…

4 مرداد یکی از زیباترین روزهایی بود که داشتم برعکس سال های پیش ….مخصوصا دو ساعتی که توی کتاب فروشی بودیم یکی از به یادماندنی ترین لحظه های اون روز ….

هر چند اون روز, سالگرد تدفین بزرگمرد قلم احمدشاملو و همچنین اعتصاب پرندگان در بند بود…….

راستی آخرش نگفتم که اون روز تولدم بود….

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.