دلتنگی های من و بادبادک سفید

ژوئیه 1, 2010

شروع به فکر کردن می کنم…..فکر می کنم…..بازم فکر می کنم…

از تصوراتت خارجه که چقدر فکر می کنم…ولی نمی دونم به چه چیز دارم فکر می کنم…

به اشک های بی دلیل یا به خودکار بین انگشتانم ….به تنهایی های همیشگی یا به گذشته های دور….نمی دونم…

تو می دونی دارم به چی فکر می کنم؟؟؟؟

آهان ….یه لحظه…دارم به یاد می یارم….دارم به این فکر می کنم که از روزی که تونستم بنویسم دلتگی ها چقدر از من فاصله داشت

دلتنگی هایی که هیچ وقت معنی شو نفهمیدم…..

دلتنگی هایی که تا قلم را به دست گرفتم نفهمیدم که چقدر بهم نزدیک شدن و دنیا چقدر ازم فاصله گرفتند…

دلم می خواست به اون زمان هایی برمی گشتم که دلتنگی رو توی چشمان ماهی قرمز حوض همسایه می دیدم یا توی نگاه منتظر بچه فالگیر….

اون زمان هایی که به همه چیز فکر می کردم…به جز دلتگی….

به موقع هایی که  اگر دلتنگ می شدم می دونستم برای چه؟؟؟؟

ولی افسوس که حتی الان معنی شو نمی دونم…..

اون ولی معنی دلتنگی بادبادک سفید رو خوب می دونم…بادبادک همیشه توی دست های آدمک اسیره… بادبادکی که منتظر هست که

یه روزی به هر جا که دلش می خواد بره و بالای لبخند صورتی بچه ها پرواز کنه …نه روزی که خودش را روی شاخه

درخت یا افتاده توی جوی آب ببینه… بیچاره بادبادک…

بازهم فکر می کنم …به اینکه حداقل یکی از چراهای دلتنگیم رو بفهمم… شاید….شاید…

دلتنگم از وسوسه های گمشده کودکی ام….

وسوسه ی یواشکی نگاه کردن به طاقچه غبار آلود همسایه….

وسوسه یواشکی نگاه کردن به شیشه عطر زنانه…

وسوسه یواشکی نگاه کردن به آینه ای از بهانه…

به سکوتی از ترانه…

به نگاه های دزدانه….شاید هم

دلتنگم از صداقت زیبای کودکانه…از سنگینی نگاه پدرانه…از دسته شقایق های عاشقانه….

از خط های سیاه و سفید زمانه…از خاطرات جاودانه….

مثل اینکه زمان فکر کردنم داره تموم می شه…نه من بازم می خوام فکر کنم…ولی آدمک ها دارن با چشم های فاصله دارشون بهم اشاره می کنند…..

اشاره می کنند…..بازم اشاره ….

خسته شدم از این همه باید ها….از این همه واژه های اجباری…

ولی من مثل همیشه مجبورم….مثل همیشه…

مثل همیشه مجبورم که همان حرکات همیشگی را انجام بدم….

حرکاتی که آخرش اگه باعث خندشون بشی شانس آوردی..و اگر باعث گریشون بشی باز مثل همیشه تو را متهم می کنند به شور بختی….

آه خسته از این همه تظاهر ……از تظاهرهای مدام آدمک های متظاهر…

از تظاهر مدام آدمک های فاصله دار….

بیچاره من و بادبادک………….


9 پاسخ به “دلتنگی های من و بادبادک سفید”

  1. شجاع گفت

    پوناي عزيز!
    جنس دلتنگي تو جنس دلتنگي هاي يه پرنده در قفسه يا همون بادبادك سفيدي كه تصوير كردي!

    دلتنگي هاي آدمي را
    باد ترانه اي مي خواند
    روياهايش را
    آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
    و هر دانه ي برفي
    به اشكي نريخته مي ماند

    اين دلتنگي هات از همون جنس تنهايي هاته. اونجا برات نوشتم كه اين نشانه ي خوبيه براي انساني در حال گذار از مرحله اي به مرحله اي. و بايد قدرش رو بدوني.
    بادبادكي اگر در دستان آدمكي هستي، اما سعي كن همين محدوديت را براي خودت تبديل به يك فرصت كني. همانگونه كه در بند دستان آدمكي، با باد و نسيم برقص آي و حماسه اي خلق كن!

  2. فاطمه گفت

    سلام پونای عزیز و پر انرژی*
    دیگه بالاخره از دست این امتحانات طاقت فرسا راحت شدیم و اومدیم سراغ جعبه ی جادویی و اینترنننننننننننننننت!!!!!
    آخ جوووووووووووووون*چه حس خلاء و خنثیِ خوبیه*
    پونا جون دلتنگی ها همیشه با ما فاصله داره بعضی اوقاتم اینقدر نزدیکه که ما ابلهانه دور فرضشون میکنیم!خیلی دور…!خاطره شاید آدمو اذیت کنه ولی همه ی دلخوشی های ما همین خاطراته…با خوندن اول مطلبت یاد این جمله افتادم «من پُر از یاد و تو پُر از فراموشی!!! » شاید آدم بگذره و رد بشه از این همه حرف و خاطره ولی فراموش نمیکنه…!آموخته ام که فراموش نکنم….!
    پونا جون تو دلت به خاطر بادبادک سفید اسیر سوخت ولی من دلم به حال خودم و مردمی میسوزه که چه راحت اسیر حرف و حدیث و منطق و فکر و عقیده هر که بهمان حکم کند بنده او و اسیر حرف او میشود!انسانی که باید وارسته باشد خود را به چه میفروشد؟!
    پونا جون گفتی:
    » خسته شدم از این همه باید ها….از این همه واژه های اجباری…
    ولی من مثل همیشه مجبورم….مثل همیشه…
    مثل همیشه مجبورم که همان حرکات همیشگی را انجام بدم…. »
    بله زندگی اجبار است!زیستن اجبار است …ولی کار ما همین تقلا زدن و تلاش کردن در این اجبار است نه تسلیم شدن…
    نه تسلیم نخواهیم شد …
    سبز خواهیم ماند*

  3. پونای عزیز سلام .ممنون از اینهمه لط .هر وقت به شهرمان آمدی خبرم کن .من نیز مشتاق دیدار شما دوست خوبم هستم

  4. کیومرث گفت

    ای هفت سالگی
    ای لحظه ی شگفت عزیمت
    بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت
    بعد از تو پنجره که رابطه ای بود سخت زنده و روشن
    میان ما و پرنده
    میان ما و نسیم
    شکست
    شکست
    شکست
    بعد از تو آن عروسک خاکی
    که هیچ چیز نمیگفت هیچ چیز به جز آب آب آب
    در آب غرق شد
    بعد از تو ما صدای زنجره ها را کشتیم
    و به صدای زنگ که از روی حرف های الفبا بر میخاست
    و به صدای سوت کارخانه های اسلحه سازی دل بستیم
    بعد از تو که جای بازیمان میز بود
    از زیر میزها به پشت میزها
    و از پشت میزها
    به روی میزها رسیدیم
    و روی میزها بازی کردیم
    و باختیم رنگ ترا باختیم ای هفت سالگی
    بعد از تو ما به هم خیانت کردیم
    بعد از تو تمام یادگاری ها را
    با تکه های سرب و با قطره های منفجر شده ی خون
    از گیجگاه های گچ گرفته ی دیوارهای کوچه زدودیم
    بعد از تو ما به میدان ها رفتیم
    و داد کشیدیم
    زنده باد
    مرده باد
    و در هیاهوی میدان برای سکه های کوچک آوازه خوان
    که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند دست زدیم
    بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم
    برای عشق قضاوت کردیم
    و همچنان که قلبهامان
    در جیب هایمان نگران بودند
    برای سهم عشق قضاوت کردیم
    بعد از تو ما به قبرستانها رو آوردیم
    و مرگ زیر چادر مادربزرگ نفس می کشید
    و مرگ آن درخت تناور بود
    که زنده های این سوی آغاز
    به شاخه های ملولش دخیل می بستند
    و مرده های آن سوی پایان
    به ریشه های فسفریش چنگ میزدند
    و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود
    که در چهار زاویه اش ناگهان چهار لاله ی آبی روشن شدند
    صدای باد می آید
    صدای باد می آید ای هفت سالگی
    بر خاستم و آب نوشیدم
    و ناگهان به خاطر آوردم
    که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخها چگونه ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت
    چه قدر باید
    برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت ؟
    ما هر چه را که باید
    از دست داده باشیم از دست داده ایم
    مابی چراغ به راه افتادیم
    و ماه ماه ماده ی مهربان همیشه در آنجا بود
    در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی
    و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها می ترسیدند
    چه قدر باید پرداخت ؟ …

  5. کیومرث گفت

    سلام
    شعر بالا از فروغ فرخ زاد شاهکار به تصویر کشیدن روزهای رفته تقدیم به دلتنگیهای شما

  6. mahsa گفت

    سلام پونا جان.مطلب قشنگي بود.
    «آه خسته از این همه تظاهر ……از تظاهرهای مدام آدمک های متظاهر…»منم با اين حرفت موافقم و مثل تو خسته از اين همه نقابهايي كه بايد در هر موقعيتي از يكيشون استفاده كرد.
    ولي باز هم زندگي ادامه داره و بايد زندگي كرد.
    موفق باشي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.