بدون شرح…..!

ژوئیه 19, 2010

…باز مرا پیدا کرد و دوباره  به چنگال خود اسیر ….

و به مرداب رخوت دچار….

وتو هم باز مثل همیشه با زمزمه ای از سکوت موج در

یک آن به لحظه انزوال من خیره گشتی….

و…پژواک مرداب ثانیه را بهانه ساختی….!!!!

شروع به فکر کردن می کنم…..فکر می کنم…..بازم فکر می کنم…

از تصوراتت خارجه که چقدر فکر می کنم…ولی نمی دونم به چه چیز دارم فکر می کنم…

به اشک های بی دلیل یا به خودکار بین انگشتانم ….به تنهایی های همیشگی یا به گذشته های دور….نمی دونم…

تو می دونی دارم به چی فکر می کنم؟؟؟؟

آهان ….یه لحظه…دارم به یاد می یارم….دارم به این فکر می کنم که از روزی که تونستم بنویسم دلتگی ها چقدر از من فاصله داشت

دلتنگی هایی که هیچ وقت معنی شو نفهمیدم…..

دلتنگی هایی که تا قلم را به دست گرفتم نفهمیدم که چقدر بهم نزدیک شدن و دنیا چقدر ازم فاصله گرفتند…

دلم می خواست به اون زمان هایی برمی گشتم که دلتنگی رو توی چشمان ماهی قرمز حوض همسایه می دیدم یا توی نگاه منتظر بچه فالگیر….

اون زمان هایی که به همه چیز فکر می کردم…به جز دلتگی….

به موقع هایی که  اگر دلتنگ می شدم می دونستم برای چه؟؟؟؟

ولی افسوس که حتی الان معنی شو نمی دونم…..

اون ولی معنی دلتنگی بادبادک سفید رو خوب می دونم…بادبادک همیشه توی دست های آدمک اسیره… بادبادکی که منتظر هست که

یه روزی به هر جا که دلش می خواد بره و بالای لبخند صورتی بچه ها پرواز کنه …نه روزی که خودش را روی شاخه

درخت یا افتاده توی جوی آب ببینه… بیچاره بادبادک…

بازهم فکر می کنم …به اینکه حداقل یکی از چراهای دلتنگیم رو بفهمم… شاید….شاید…

دلتنگم از وسوسه های گمشده کودکی ام….

وسوسه ی یواشکی نگاه کردن به طاقچه غبار آلود همسایه….

وسوسه یواشکی نگاه کردن به شیشه عطر زنانه…

وسوسه یواشکی نگاه کردن به آینه ای از بهانه…

به سکوتی از ترانه…

به نگاه های دزدانه….شاید هم

دلتنگم از صداقت زیبای کودکانه…از سنگینی نگاه پدرانه…از دسته شقایق های عاشقانه….

از خط های سیاه و سفید زمانه…از خاطرات جاودانه….

مثل اینکه زمان فکر کردنم داره تموم می شه…نه من بازم می خوام فکر کنم…ولی آدمک ها دارن با چشم های فاصله دارشون بهم اشاره می کنند…..

اشاره می کنند…..بازم اشاره ….

خسته شدم از این همه باید ها….از این همه واژه های اجباری…

ولی من مثل همیشه مجبورم….مثل همیشه…

مثل همیشه مجبورم که همان حرکات همیشگی را انجام بدم….

حرکاتی که آخرش اگه باعث خندشون بشی شانس آوردی..و اگر باعث گریشون بشی باز مثل همیشه تو را متهم می کنند به شور بختی….

آه خسته از این همه تظاهر ……از تظاهرهای مدام آدمک های متظاهر…

از تظاهر مدام آدمک های فاصله دار….

بیچاره من و بادبادک………….


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.